تبليغاتX
زیر باران
زیر باران
 زیر بارون......
نگو دیره که دلم بی تو می میره          بگو که همیشه عاشقم می میونی  ای عشق من

زیر بارون به یاد تو گریه کردم              چرا رفتی چرا رفتی ای عشق من

بمون نرو تنهام نزار دلم می میره         صدای خندهات یادم نمی ره 

خدا تنها پناه دل خستگی هام نرو تنهام نزار دلم می گیره

|+| نوشته شده توسط رسول در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386  |
 اشک
کاش به اشکهای کودکانه ام رحم می کردی

کاش تو راز درونم را می دیدی وسفر را فراموش می

کردی

کاش هنوزهم در کنارم بودی و تو را درلحظه لحظه

زندگی ام حس می کردم.

امّا افسوس که این چنین نیست و تو رفتی و من

ماندمو من....

|+| نوشته شده توسط رسول در سه شنبه نهم مرداد 1386  |
 غم و خنده
|+| نوشته شده توسط رسول در یکشنبه هفتم مرداد 1386  |
 به تو عادت کردم
 
|+| نوشته شده توسط رسول در یکشنبه هفتم مرداد 1386  |
 اخر رقص
|+| نوشته شده توسط رسول در یکشنبه هفتم مرداد 1386  |
 زندگی 3 چیز بیشتر نیست؟

زنزززززززززدگی سه چیز بیشتر نیست:

                      ۱)به اجبار به دنیا آمدن

                              ۲) با غم زیستن

                                       ۳) با آرزو مردن

|+| نوشته شده توسط رسول در یکشنبه هفتم مرداد 1386  |
 چراغ زندگی
نرو
|+| نوشته شده توسط رسول در یکشنبه هفتم مرداد 1386  |
 
|+| نوشته شده توسط رسول در دوشنبه یکم مرداد 1386  |
 سلام مجدد......
سلام خدمت تمام بچه ها چند مدتی نتونستم بیام می خوام اگر بشه دوباره وبلاگم را راه اندازی کنم
|+| نوشته شده توسط رسول در دوشنبه یکم مرداد 1386  |
 خدایا ببخش من را .....
برای رهایی همدمی می خواهم
|+| نوشته شده توسط رسول در سه شنبه دوازدهم دی 1385  |
 عشق....
|+| نوشته شده توسط رسول در یکشنبه شانزدهم مهر 1385  |
 مواظب چشم من باش.....
|+| نوشته شده توسط رسول در شنبه پانزدهم مهر 1385  |
 شیشه با احساس
|+| نوشته شده توسط رسول در پنجشنبه سیزدهم مهر 1385  |
 
|+| نوشته شده توسط رسول در شنبه هشتم مهر 1385  |
 حضور تو.....
 به جز حضور تو
   هيچ چيز اين جهان بيکرانه را
   جدي نگرفته ام
   حتي عشق را ...

|+| نوشته شده توسط رسول در چهارشنبه پنجم مهر 1385  |
 ای ماه من به او بگو....

ای ماه من به او بگو :

که امشب به همه ستاره ها گفتم

 که دعا کنند که بخوانند تو را که بگویند خدا: از این زمینیان ناچیز شادیشان را مگیر

|+| نوشته شده توسط رسول در یکشنبه دوم مهر 1385  |
 یکی بود یکی نبود....

يكي بود يكي نبود، اوني كه بود تو بودي و اوني كه نبود من بودم !
يكي داشت و يكي نداشت، اوني كه داشت تو بودي و اوني كه تو رو نداشت من بودم!
يكي خواست و يكي نخواست، اوني كه خواست تو بودي اوني كه بي تو بودن رو نخواست من بودم!
يكي آورد و يكي نياورد، اوني كه آورد تو بودي اوني كه جز تو به هيچ كس ايمان نياورد من بودم !
يكي برد و يكي باخت، اوني كه برد تو بودي اوني كه دل به تو باخت من بودم!
يكي گفت و يكي نگفت، اوني كه گفت تو بودي اوني كه " دوست دارم " رو به هيچ كس جز تو نگفت من بودم
يكي ماند و يكي نماند، اوني كه ماند تو بودي اوني كه بدون تو نماند من بودم!!!!

|+| نوشته شده توسط رسول در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385  |
 دل شکسته......
|+| نوشته شده توسط رسول در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385  |
 بی تو....
|+| نوشته شده توسط رسول در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385  |
 دوستت دارم
 
|+| نوشته شده توسط رسول در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385  |
 

از وقتی سقف خانه مان چکه می کند از باران بدم می آید..


از وقتی مادرم پای دار قالی مرد از قالی بدم می آید


از وقتی برادرم به شهر رفت و دیگر نیامد از شهر بدم می آید


از وقتی پدرم شبها گریه می کند از شب بدم می آید


از وقتی دستان آن مرد سرم را نوازش کرد و بعد به پدرم سیلی زد از دستهای مهربان بدم می آید..


از وقتی خواهرم پاهایش زیر گرمای آفتاب تاول می زند از آفتاب بدم می آید


از وقتی سیل آمدو مزرعه را ویران کرد از آب بدم می آید


و تنها خدا را دوست دارم!!!


چون او باران را فرستاد تا مزرعه مان خشک نشود!!!


چون او شب را می آورد که اشک های پدرم را هیچ کس نبیند!!!


چون او مادرم را برد پيش خودش که او هم گریه نکند!!!


چون او به برادرم کمک کرد که برود تا آنجا خوشبخت تر زندگی کند!!!


چون من دعا کردم و می دانم دستهای آن مرد را که به پدرم سیلی زد فلج خواهد کرد!!!


چون او آفتاب را فرستاد تا مزرعه جوانه بزند!!!


چون او سیل را جاری کرد تا گناه انسان را از زمین بشوید!!!


و من تنها خدا را دوست دارم...

|+| نوشته شده توسط رسول در شنبه بیست و پنجم شهریور 1385  |
 
|+| نوشته شده توسط رسول در شنبه بیست و پنجم شهریور 1385  |
 گریه بی صدا
 من نمیدانم گناه این دل تنها چیست

          که چنین در گیر و دار هست و نیست

         بین این بیهودگی ها بی صدا می شکند

         و چقدر غمگین است این شکستن را تحمل کردن

        و حرفی نگفتن بر زبان ! این منم در این میان

      ناگزیر و ناتوان  ! حس فریاد مرا اخر ربودند دردها

               بی صدا و بی صدا

     این منم باز تکیه گاه بی گناه گریه های بی صدا

|+| نوشته شده توسط رسول در جمعه بیست و چهارم شهریور 1385  |
 
|+| نوشته شده توسط رسول در دوشنبه بیستم شهریور 1385  |
 فکر کن روزی
|+| نوشته شده توسط رسول در یکشنبه نوزدهم شهریور 1385  |
 
http://204.15.8.180/flashf/mahson.html

شادمهر عقیلی

|+| نوشته شده توسط رسول در شنبه هجدهم شهریور 1385  |
 تمام راز های نگفته؟
      
کافیه اونی که دوسش داری کنارت باشه وتو جاری باشی جاری باشی لبریز از جوششی که او به تو بخشیده دیگر بی نیازی بی نیاز حتی از نفس کشیدن که او در تو حلول نموده و من راز ها را کشف
کرده ام وبا او تجربه نموده ام .
|+| نوشته شده توسط رسول در شنبه هجدهم شهریور 1385  |
 
 
بالا